شلمچه از آن جاهایی نیست که «برسی» بهش.
شلمچه جاییه که یهو میبینی نگهت داشتن.
نه با دست، نه با حرف؛
با یه حس عجیب که نمیذاره عجله کنی.
غروب بود که رسیدیم.
هوا نه سرد بود، نه گرم؛
اما دل، یه جوری سنگین شده بود.
از همون لحظهای که پامون خورد به خاک، معلوم بود اینجا قرار نیست فقط شنونده باشیم.
یادمان شلمچه آرام بود؛
آرامتر از ما.
ما هنوز توی شلوغی ذهن خودمون بودیم،
اما این خاک انگار سالها بود تصمیمش رو گرفته.
زیارت که شروع شد، کسی دنبال جمله قشنگ نبود.
هرکی با زبان خودش سلام داد.
یکی اشک، یکی سکوت، یکی فقط خیره به روبهرو.
اینجا لازم نیست بلد باشی حرف بزنی؛
شهدا زبان دل رو خوب میفهمن.
بعد از زیارت، کمکم جمع شدیم برای شب بلهبرون.
نه شبیه مراسمها، نه شبیه همایشها.
بیشتر شبیه یه قرار بیسروصدا بود؛
قراری که معلوم نبود آخرش قراره چی بشه،
اما همه حس میکردن مهمه.
حاج حسین که شروع کرد، اول فضا رو آورد سمت خودِ شلمچه.
از این گفت که این خاک معمولی نیست،
ولی آدمهاش معمولی بودن.
درس میخوندن، شوخی میکردن، میترسیدن، اشتباه میکردن…
ولی یه جا تصمیم گرفتن بمونن.
گفت شهدا آدم فضایی نبودن.
فرقشون این بود که وقتی دنیا پیچید، اونا نپیچیدن.
یه جا ایستادن.
همین.
حرف که جلوتر رفت، رسید به خدا.
نه خدایی که فقط توی دعاها صداش میکنیم؛
خدایی که وسط انتخابهاست.
از خدای خمینی گفت.
از خدایی که یه طلبه تنها رو آورد وسط میدون،
وقتی همه دنیا فکر میکردن این صدا خاموش میشه.
گفت همون خدایی که خرداد ۴۲ بود،
همون خدا شلمچه ۶۵ هم بود.
بعد بیسر و صدا وصلش کرد به امروز.
گفت فکر نکن این قصه تموم شده.
خدای خمینی، خدای خامنهایه.
خدا عوض نشده،
این ماییم که گاهی حواسمون پرت میشه.
اسم شهدا که اومد، فضا عوض شد.
از طاها گفت، از علیاکبر.
از جوونایی که مثل ما برنامه داشتن، آینده داشتن،
ولی یه جا دلشون رو صاف گذاشتن وسط.
یه جمله گفت که موند تو ذهن:
«شهدا ادا درنمیآوردن؛ ما چرا زندگیمون ادا شده؟»
شب بلهبرون، شب تصمیمهای بزرگ نیست.
شب تصمیمهای واقعیه.
نه اینکه فردا دنیا رو عوض کنی؛
اینکه بدونی با کدوم خدا میخوای ادامه بدی.
آخر برنامه، خیلیها ساکت بودن.
نه اشک، نه هیجان.
فقط فکر.
شلمچه همینه.
آدمو مجبور نمیکنه،
ولی ولت هم نمیکنه بیحساب رد شی.
وقتی بلند شدیم که بریم،
هیچکس همون آدم اول نبود.
شاید تغییر بزرگ نه،
اما یه ترک کوچیک توی دیوار بیتفاوتی افتاده بود.
و گاهی
همین ترک کافیه.





